98ia | نودهشتیا | دانلود رمان | دانلود رمان عاشقانه

Menu

دانلود رمان بازتاب

نام رمان : بازتاب
نویسنده : لیلین کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۳۳۴

خلاصه داستان :

من در شهری زندگی می کنم که یکی از آلوده ترین رودخانه های جهان از اون میگذره و در نهایت تاسف شاهرگ حیاتی این شهره. رودخانه ای که طبیعت سبز اطرافش نمی تونه زلال نبودنش رو بپوشونه. من در کنار آدم هایی زندگی می کنم که درست مثل همون رودخونه زلال نیستن و شوخی قشنگیه اگه خودمو جزئی از اونها ندونم. چرا که ما بازتاب هم هستیم و شاهرگ حیاتی حفظ این رابطه ی انسانی. درد آوره اگه بخوایم خودمون رو به آدم های خوب و بد تفکیک کنیم. پس بیا و اسه یه بارم شده از نگاه من به زندگیم خیره شو …

قسمتی از متن رمان :

روبالشی ها رو در آوردم و لابلای ملحفه های گلوله شده ی توی سبد چپوندم. جلوی تخت خم شدم و پنجره ی کشویی اتاق رو کمی باز کردم تا هوای دم گرفته و خفه ی اونجا عوض شه. زیر چشمی نگاهی به بابابزرگ انداختم و بی اختیار لبخند محوی رو لبم نشست.
رادیوی کوچیکش رو گرفته بود نزدیک گوش های سنگینش و داشت ریز و بی صدا می خندید. این روزها همه ی دنیاش خلاصه شده بود تو اون رادیو و این اتاق دم گرفته و حضور گاه به گاه من که سالها بود همخونه ی این پیرمرد بودم.
خب اون اوایل اینجوری نبود. یعنی تا وقتی که اون دیابت لعنتی باعث قطع شدن پای چپش و رفتن سوی چشماش نشده بود همه چیز خیلی خوب پیش می رفت. من و اون تو این خونه خاطرات قشنگی داشتیم، روزای خوبی رو پشت سر گذاشته و از این با هم بودن راضی بودیم.
یادمه وقتی عمه شکوفه ازدواج کرد و جمع سه نفره مون شد دو نفر, حس کردم خیلی تنهام اما بابابزرگ نذاشت این حس بد زیاد دووم پیدا کنه. اون همیشه بهونه ای واسه خوشحال کردنم داشت.
نمی دونم چند تا بچه تو این دنیا همچین تجربه ای رو داشتن؛ اینکه تو خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ و زیر چتر حمایت اونا زندگی کنن و بزرگ شن. اما من از این نوع زندگی نه تنها گله ای ندارم که برعکس خشنودم. بابابزرگ نمی گم جای نداشته هامو برام پر کرد ولی خیلی از داشته های امروزمو مدیون محبت اونم. چیزی که هیچ وقت تو خونه ی سودابه مادرم بهش نمی رسیدم.
مهم ترین داراییم همین آرامشه که عجیب تو این خونه ی قدیمی درست وسط شهر و لابلای کوچه های باریک و خیابون های شلوغ و پر رفت و آمدش حس می کنم.
نسیم خنکی صورتمو نوازش کرد و با تصور اینکه بعد اون بارون تند و سیل آسای بهاری این هوای مطبوع جون می ده واسه قدم زدن، از پنجره فاصله گرفتم و سبد ملحفه ها رو از روی تخت برداشتم.

دانلود کتاب با فرمت PDF

Categories:   رمان ایرانی, رمان و داستان, نوشته کاربران سایت

Comments

  • Posted: آگوست 8, 2016 08:11

    gord Afarid

    لينك دانلود مشكل داره متاسفانه
  • Posted: آگوست 19, 2016 09:03

    arezu

    apk chi?? mn nemitonm intori bkhonm?
  • Posted: سپتامبر 29, 2016 16:18

    Fateme

    رمان خوبی بود...میتونست بیشتر به احساس شخصیت اصلی داستان(پریسا) پرو بال بده...یه جورایی موضوعشو دوست داشتم اما شکل گیری داستان جوری که میخواستم نبود....تشکر میکنم از نویسنده رمان و به امید رمان های بیشتر و بهتر از ایشون☆☆☆
  • Posted: دسامبر 30, 2016 09:42

    ف.بی نهایت...

    اتفاقا نویسنده توی نمادسازی عالی عمل کرده بود. داستان رو میشد حس کرد...
  • Posted: آوریل 15, 2017 04:35

    Royahbb

    من خسته شدم انقد دنبال رمان بودم لطفا رماني بهم معرفي كنيد مثل آي پارا و شهريار و امثال اين رمان ها ك عاشقشون بودم
  • Posted: آوریل 29, 2017 20:25

    آنوشا

    بسیار عالی ممنونم